چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

دیوانه یا عاشق؟
درباره ی فیلم و کتاب "به دل طبیعت وحشی"
داستان مک اندلس برای اولین بار به صورت مقاله ای در یک مجله، که توسط کراکر در ژانویه 1993 نوشته شده بود،توجه ها را به سوی خود جلب کرد.نویسنده برای تبدیل مقاله اش به کتاب مانند ضد قهرمان کتاب به دل جاده زد.از لحاظ فنی،تاثیرگذارترین موضوع در مورد <<به دل طبیعت وحشی>> این است که چگونه کراکر توانسته است با استفاده از نشانه های کمرنگ باقیمانده،گام به گام مسیر پیش بینی ناپذیر مک اندلس را در حالی که سراسر غرب را به صورت پیچ در پیچ با اتومبیلی کهنه یا قطارهای باربری یا مسافر سر راهی طی کرده است دنبال کند، قبل از اینکه مسیرش را به سمت شمال(الاسکا)پیش بگیرد.
طی ماه هایی که کراکر در سال های 93 و94 مسیر حرکت مک اندلس را دنبال می کرد،نقشی حاشیه ای به من داده شده بود.20 سال پیش در1973-همانطور که کراکر بعدها در کتابش می نویسد:"تازه از کار با ماشین شلغم کاری در شهر اورگون دست کشیده بودم"-کراکر به کالج همپشایر در غرب ماساچوست –جایی که من ادبیات و کوه پیمایی تدریس می کردم –پیوست.او تنها دانشجوی همپشایر بود که به سرعت از یک دستیار زودباور به دوستی صمیمی و همپای همیشگی کوهنوردی من بدل شد.در سال 1983،جان بعد از سال ها تلاش برای حفظ عادت کوهنوردی خود تصمیم گرفت برای مدتی نویسندگی را امتحان کند.
ده سال بعد،هنگامی که او شامه اش را برای یافتن بوی کریس تیز کرده بود،گهگاهی در مسیرش با من تماس می گرفت.یک بار در حالی که می خندید از تلفنی عمومی در اریزونا با من تماس گرفت و گفت:"دیو،داتسون را پیدا کردم."(سه سال قبل،مک اندلس ماشین درب و داغانش را که در دوران دبیرستان خریده بود در مسیل بیابانی متروک به نام دتریتال واش رها کرده بود.) چند هفته بعد جان دوباره تماس گرفت:"پیرمرد 81 ساله ای که می خواست کریس را به فرزندی قبول کند پیدا کردم.کریس به او گفته بود که تمام زندگیش را تغییر دهد و به جاده بزند و خدای من،پیرمرد همان کار را کرد."
برای کراکر، همیشه سخت ترین بخش نویسنگی نوشتن اولین پاراگراف روی کاغذ بود.تا سال 1993،او استراتژی پرهیزش را تکمیل کرد که طی ان باید خود را متقاعد می کرد تا از کی بورد کامپیوترش فاصله بگیرد و تحقیقات بیشتری درباره ی موضوع انجام دهد. هر چه قدر که او روح مک اندلس را تعقیب می کرد،روشش بیشتر به نتیجه نزدیک می شد و با اینکه برای پیشبرد کتابش عجله داشت کریس را بهتر می شناخت.هر کشف کوچک در بیابان موجاوه یا گندم زارهای داکوتای جنوبی سبب شکل گیری شخصیتی شد که با پیش رفتن در صفحات کتاب <<به دل طبیعت وحشی>> اشکارا شکوفا می شود.
سوال اصلی در مورد کتاب وفیلم این است که چه چیزی باعث شد که مک اندلس تا این حد در تصمیم خود جدی باشد؟و چه چیزی باعث تقویت ارمانگرایی بیش از حد در وجود او و گریز دیوانه وارش از اجتماع و مرگش در انزوا در سرزمینی وحشی شد؟
پیشرفت غیر منتظره برای کراکر در مسیر درک قهرمان داستانش زمانی رخ داد که اعتماد کرین(خواهر کریس)را جلب کرد.او که مسئولیت زندگی خود را در انزوایی خودخواسته و دور از خانواده به عهده گرفته،روشی شخصی و بی صدا را برای شورش خود برگزید.اگرچه او مداوم با پدر و مادرش در تماس است اما از لحاظ روحی فاصله ی زیادی با انها دارد.یکبار او با من تماس گرفت و گفت:"من هم از انها دور شدم.من هم انها را ترک کردم.فقط فیلمی در مورد ان ساخته نشده است."
طی ماه هایی که کراکر سرگرم تحقیقات خود بود،کرین به اسکلتی در کمد برادرش اشاره کرد که می توانست جدایی کریس را از والدینش به راحتی توضیح دهد.در سال 1986،کریس بعد از اتمام دبیرستان و 4 سال قبل از ترک خانواده ی خود برای همیشه انانداله(ویرجینیا) را به قصد پرسه زنی در امریکا ترک کرد.او بعد از مدتی به ال سگوندو در کالیفرنیا-جایی که شش سال اول زندگی اش را در انجا گذرانده بود-رسید.کریس از قبل می دانست که پدرش-که مهندس هوافضا بود-یکبار ازدواج کرده واز حاصل ان ازدواج ،شش بچه داشت.اما در ال سگوندو به حقیقتی تلخ از طریق اشنایان نزدیک پی برد و ان حقیقت این بود که والت(پدرش) حتی زمانی که کریس بدنیا امد از همسر اولش طلاق نگرفته بود.او پنهانی به رابطه با او ادامه می داد و2 سال بعد از به دنیا امدن کریس پسر دیگری هم از رابطه با همسر اولش بدنیا امد.
از دید کراکر،کریس با حالتی براشفته از سفر برگشت و بعد از سال ها کلنجاررفتن با فریبی که خورده بود،در نهایت برای فرار شتابزده ی خود انگیزه پیدا کرد و درست اینجاست که زنجیری محکم کراکر را به مک اندلس متصل کرد.جان-به عنوان کسی که از مدت ها قبل می شناختم-رابطه ی بدی با پدرش داشت.همانطور که او در لابه لای کتاب <<به دل طبیعت وحشی>>می نویسد:<<مثل مک اندلس،نشانه های قدرت مردانگی به شکل ترکیب گیج کننده ای از خشم سرکوبگر و حرص فراوان برای مطلوب گرایی در وجود من بروز کرد.>>
فیلم شان پن،صمیمانه نگرش کراکر را در مورد جراحت روحی کریس به نمایش می گذارد و تصاویر ناراحت کننده ای از تربیت و رشد او ارائه می دهد.در صحنه ای ازاردهنده از فیلم،والت(ویلیام هرت) بر سر بیلی(مادر کریس) فریاد می زند و تهدیدش می کند که او را خواهد زد.در همین حال کرین خردسال که پشت در،هراسان و بی حرکت پنهان شده به مشاجره بین پدر و مادرش نگاه می کند.در کل ،والت مک اندلس که نقشش را هرت بازی می کند،شخصیتی کم وبیش همدلی برانگیز نیست.تا اینکه در پایان فیلم غم وتاسف پدر به خاطر از دست دادن پسرش باعث رهایی او از اشتباهاتش می شود.
من از والت در مورد تصویر منصفانه ای که فیلم از خانواده اش ارائه می دهد پرسیدم و او پاسخ داد:"تا زمانی که نسخه ی نهایی فیلم را ندیدم،نظری نمی دهم."طبق گفته ی پن،نسخه ی طولانی تری که چند ماه قبل او به والت و بیلی نشان داده بود در مقایسه با نسخه ی کوتاه تر وتقریبا پایانی که من دیده بودم، نگاه ملایم تری نسبت به خانواده ی مک اندلس داشت.ایا والت فکر می کرد که کتاب کراکر دیدگاه صادقانه ای نسبت به خانواده ی او داشت؟والت بی درنگ پاسخ داد:قطعا."و با این قضاوت جالب توجه،مشخص می شود که کراکر چه قدر با ملایمت، خیانت والت به همسر وفرزندش را به رشته ی تحریر در اورده است.پن گهگاهی در زمان تولید فیلم با کرین ملاقات می کرد و او را به شرکت در جلسه های چهار نفره در سن فرنسیسکو –که خودش جلسه ی فشرده می نامد-دعوت می کرد.در این جلسات کارگردان،کرین،شارون اولدز و جینا مالون بازیگر-که نقش کرین را بازی می کند-فکرشان را روی هم می گذاشتند و متن صداهای روی تصویری که در ذهن کرین می گذشت وبار توضیحی فیلم را تا حد زیادی به دوش می کشید،تولید می کردند.
صداهای روی تصویر فیلم در واقع تصویری از خانواده ی اشفته ای - که باعث اندوه درونی کریس بود-را نشان می داد.در صحنه ای مهم از فیلم،کرین به بیننده این اگاهی را می دهد که خیانت پدرش ،جایگاه او وکریس را در حد "بچه حرامزاده" تنزل داده است و این دیدگاه کرین است نه کراکر.
چند روز قبل از پخش فیلم،کرین همچنان روی عقیده اش پابرجابود.در حالی که پشت تلفن با او صحبت می کردم به اهمیت راز ازار دهنده ی والت در داستان اشاره کردم و کرین با صدایی خشک وبی روح پاسخ داد:این فقط یکی از رازهای او بود."ان چه برای کرین بیشترین اهمیت را داشت این بود که فیلم پن حقیقت را در مورد برادرش بگوید.او می گوید:"مردم همیشه فکر می کنند که کریس دیوانه بود.اما او دیوانه نبود.بلکه ادم شگفت اوری بود که روحی پاک داشت."برای کرین بسیار مهم است که تماشاگرانی که فیلم را می بینند درک کنند که کریس دلایل قابل قبولی برای دل کندن از پدر ومادرش داشت.
منبع:مجله نشنال جئوگرافی
*اين مطلب در شماره 201 (بهمن ماه 87) ماهنامه فرهنگ و سينما به چاپ رسيده است.
شنبه سوم اسفند 1387

به پیشواز اسکار (۲)
مسیر انقلابی(Revolutionary Road)
کارگردان:سام مندز
بازیگران:لئوناردو دی کاپریو،کیت وینسلت،مایکل شنون و...
مسیر انقلابی که از رمان برجسته ی ریچارد ییتس اقتباس شده،تصویری دقیق از یک ازدواج امریکایی را از دیدگاه فرنک و اپریل ویلر روایت می کند.روایت ییتس از امریکای 1950،سوال مهمی را که در مورد ارتباطات زناشویی از گذشته تا امروز رواج داشته،مطرح می کند:ایا زن و شوهری می توانند بدون طلاق گرفتن، از همدیگرجدا شوند؟
منتقدان می گویند:
جیمز براردینلی-ReelViews:مسیر انقلابی فیلم خوبی است.اما برای اینکه باری را از دوش تماشاگر بردارد یا مثل شمعی در شب تاریک بدرخشد،انتخاب خوبی نیست.این فیلم تنها در مسیری که تراژدی ها گام برمی دارند،حرکت می کند.
باب ماندلو- NPR:سم مندز کارگردان فیلم،فضاهای حومه شهری در دهه ی 50 را به طرز متقاعد کننده ای،خفقان اور به تصویر می کشد.به یاد بیاورید:این همان کاری است که او در دهه ی 90 در مورد فضاهای حومه ی شهری در فیلم "زیبایی امریکایی" انجام داد.
لو لومنیک-New York Post :وینسلت(همسر مندز) با بازیش در این فیلم،نشان می دهد که چرا یکی از بهترین بازیگران این روزهاست.
سرگذشت عجیب بنجامین باتن(The Curious Case of Benjamin Button)
کارگردان:دیوید فینچر
بازیگران:براد پیت،کیت وینسلت،تیلدا سوئینتن و...
"من در وضعیتی غیرعادی به دنیا امدم."و اینگونه داستان بنجامین باتن اغاز می شود.داستان مردی که در 80 سالگی به دنیا می اید و رشد او به صورت وارونه ادامه پیدا می کند.سرگذشت او از جنگ جهانی اول در 1918 اغاز و تا قرن 21 ادامه پیدا می کند.فیلم که از داستان دهه ی 20 اف.اسکات فیتزجرالد اقتباس شده،بیننده را به سفر غیرعادی یک مرد در یافتن عشق،شادی های زندگی و اندوه مرگش دعوت می کند.
منتقدان می گویند:
شان لوی-Portland Oregonian :فیلم مثل زندگی طولانی است اما مثل ان همیشه جذاب است.
ای.او.اسکات-The New York Times: سرگذشت عجیب بنجامین باتن یک پیروزی در عرصه ی تکنیک است.
استیون ری -Philadelphia Inquirer:سوال:ایا وقتی که سنتان وارونه می شود هم ،زندگی مثل یک جعبه ی شکلات است؟جواب:بله ،در سرگذشت عجیب بنجامین باتن زندگی مثل یک شکلات چسبناک است.
خواننده(The Reader)
کارگردان:استیون دالدری
بازیگران:رالف فاینس،کیت وینسلت و...
داستان خواننده در المان بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد.نوجوانی به نام مایکل برگ به بیماری مخملک دچار شده است وهانا-زنی ناشناس که دوبرابر سن مایکل سن دارد-باید از او مراقبت کند.زمانی که مایکل بهبود می یابد برای تشکرکردن ازهانا، به جستجوی او می پردازد.با پیدا کردن او،رابطه ای پرشور ومخفی بین این دو برقرار می شود.
منتقدان می گویند:
جیمز براردینلی-ReelViews:خواننده بیشتر به شکست نزدیک است تا موفقیت.اما در مجموع،دیدن فیلم برای انهایی که از پیچیدگی و ابهامات اخلاقی در دل داستانی سوزناک لذت می برند،ارزشمند است.
کری ریکی- Philadelphia Inquirer:دالدری-کارگردان "ساعت ها" و "بیلی الیوت"-با این فیلم استادی خود را در نمایش احساسات سرکوب شده به رخ می کشد.
کنت توران-Los Angeles Times :به صراحت می گویم که این فقط قدرت بازیگری وینسلت است که بالاتر از بازی های قراردادی مرسوم قرار گرفته و خواننده را به تجربه ای تبدیل می کند که باید باشد.
شک(Doubt)
کارگردان:جان پاتریک شنلی
بازیگران:مریل استریپ،فیلیپ سیمورهافمن،ایمی ادامز و...
سال 1964 مدرسه ی کاتولیک سنت نیکلاس در برانکس.پدر فلین،کشیش باهوشی است که برای عوض کردن قوانین خشک و سنتی مدرسه -که سالهاست توسط خواهر باویه با باور به قدرت ترس ونظم، حفاظت شده- تلاش می کند.با تغییرات سیاسی که در کشور اتفاق می افتد،اولین دانش اموز سیاه پوست به این مدرسه وارد می شود.پدر فلین به این دانش اموز سیاه پوست توجه خاصی دارد.همین توجه خاص سبب می شود که خواهر باویه به پدر فلین شک کند و بهانه ای برای اخراج او از مدرسه پیدا کند.اما وقتی مدرکی پیدا نمی کند،جنگی بین او و فلین اغاز می شود.جنگی که خبر از جدایی مدرسه و کلیسا با عواقب ویران کننده اش می دهد.
منتقدان می گویند:
راجر ابرت-Chicago Sun-Times:شک فیلمنامه ای دقیق وبیرحمانه،بازی های قدرتمند و موضوعی بدون تاریخ مصرف دارد.فیلم از همان صحنه ی اول باعث تفکر بیننده می شود و این جریان هرگز پایانی ندارد.فکر کنید:چنین چیزی در یک فیلم چقدر دور از انتظار است!
پری سیبرت-TV Guide:شک،قلب را راضی و ذهن را به کار می گیرد.
میک لاسال-San Francisco Chronicle:به نظر می رسد در ذات داستان چیزی وجود دارد که ان را بیشتر مناسب صحنه نمایش تئاتر می کند تا پرده ی سینما.
منبع:سایت متاکریتیک
چهارشنبه یازدهم دی 1387

به پیشواز اسکار(1)
با نزدیک شدن به ماه فوریه بازار فیلم های اسکاری داغ می شود. فیلم هایی که به عنوان بهترین های سال شناخته شده و جوایز زیادی را کسب می کنند.بعضی از این فیلم ها در فهرست نامزدهای گلدن گلاب قرار گرفته و از قبل اسامی نامزدهای اسکار را تا حدی مشخص می کنند.همین موضوع سبب می شود که از حساسیت اعلام اسامی نامزدهای اسکار کاسته شود.در این مطلب به معرفی تعدادی از این فیلم ها پرداخته و به پیشواز اسکار 2009 رفته ایم.
فراست/نیکسون
کارگردان:ران هاوارد
بازیگران:فرانک لانجلا،مایکل شین،ربکا هال و...
در سال1977نیکسون پس از سه سال سکوت و استعفایش از مقام ریاست جمهوری تصمیم می گیرد در مصاحبه ای تلویزیونی به همه ی سوالاتی که درباره ی استعفایش و رسوایی در واترگیت وجود دارد، پاسخ دهد. نیکسون با انتخاب فراست،مصاحبه گر انگلیسی باعث تعجب همه می شود.او تصمیم دارد که با فریب دادن این شومن تلویزیونی برای خود در قلب امریکایی ها جایی باز کند.
منتقدان می گویند:
کلادیا پوگ-Usa today:تصوراینکه فیلمی درباره ی مصاحبه ی دو نفر می تواند سرگرم کننده باشد،غیرممکن است.اما فراست/نیکسون خیلی جذاب است.
راجر ابرت- Chicago Sun-Times:فرانک لانجلا و مایکل شین ادای نیکسون وفراست را در نمی اورند بلکه به این شخصیت ها جان دوباره می بخشند.
کنت توران- Los Angeles Times:حاصل این فیلم-فیلمی که حتی از "کد داوینچی" ران هاوارد هم هیجان اورتر است- جذابیت و گیرایی نوعی از فیلمسازی را نشان می دهد که کمتر دیده شده و فقدان ان بشدت احساس می شود.
اسلامداگ میلیونر*
کارگردان:دنی بویل
بازیگران:دو پتل،مادهور میتال،انیل کاپور و...
فیلم، داستان جمال مالک،کودک یتیم 18 ساله ای اهل مومبای را روایت می کند که قرار است بزرگترین روز زندگی اش را تجربه کند.او برای بردن جایزه ی 20 میلیون روپیه ای در مسابقه ی "چه کسی می خواهد میلیونر شود؟" فقط باید به یک سوال دیگر پاسخ دهد.وقتی مسابقه برای لحظاتی قطع می شود،پلیس جمال را به اتهام تقلب دستگیر می کند:چه طور کودکی خیابانی اینقدر اطلاعات دارد؟ جمال که نمی تواند بی گناهیش را اثبات کند،داستان زندگیش را تعریف می کند.او از زندگیش در زاغه-جایی که او و برادرش با هم بزرگ شدند-و ماجراجویش در جاده و لاتیکا،دختری که دوستش داشت و حالا او را از دست داده،می گوید...
منتقدان می گویند:
لو لومنیک- New York Post:چهار ستاره برای فیلم دنی بویل-که از معدود فیلم هایی است که به ان لقب شاهکار می دهم-کافی نیست.
تی بر- Boston Globe:با دیدن این فیلم ممکن است در راهروی سینما برقصید.مطمئن باشید که دنیای واقعی هیچ وقت اینطور نیست.فراموش کردید که این یکی از مهم ترین دلایلی است که به خاطر ان به سینما می رویم؟
میک لاسال- San Francisco Chronicle:فقط در30 دقیقه ی پایانی است که فیلم درست گام برمی دارد که این زمان برای فیلم بسیار دیر شروع می شود.
*اسلامداگ میلیونر به میلیونر زاغه نشین هم ترجمه شده است.
میلک
کارگردان:گاس ون سنت
بازیگران:شان پن،جیمز فرانکو،جاش برولین،امیل هیرش و...
در سال 1977،هاروی میلک به عنوان یکی از اعضای هیئت نظارت(هیئت حاکم بر یک شهر)سن فرنسیسکو برگزیده شد.او اولین فرد همجنس بازی بود که به مقامی حکومتی در امریکا دست یافت.انتخاب او به عنوان یک پیروزی برای همجنس بازها محسوب می شد.او همچنین باعث ایجاد اتحاد بین طیف های مختلف سیاسی شد.
منتقدان می گویند:
راجر ابرت- Chicago Sun-Times:شان پن اصلا سعی نمی کند که هاروی میلک را به صورت یک قهرمان به تصویر بکشد و هیچ احتیاجی هم به این کار ندارد.پن،او را به صورت فردی عادی،مهربان،بامزه،باهوش،دارای نقص،ایده ال گرا و مشتاق دنیای بهتر به تصویر می کشد.
ای.او.اسکات-The New York Times:هاروی میلک نمادی امیدبخش و مسحورکننده است.فیلم میلک مایه ی شگفتی است.
دیوید ادل استین-New York Magazine:فیلم میلک تصویر صادقانه ای از یک سیاستمدار را ارائه می دهد.فردی که دست نیافتنی به نظر می رسد.
منبع:سایت متاکریتیک
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

جونو:کمدی نوامده ی اسکروبال
جیسون رایتمن در دومین گام کارگردانی خود،کیفیتی را که در فیلم اول خود درسال 2005(از سیگارکشیدنتان متشکرم )ایجاد کرده بود،حفظ می کند.فیلمی که مثل یک موتور محرکه خنده دار عمل می کند: فیلم با گام های سریعی که بر می دارد باعث می شود که شوخی ها به طور هماهنگ با هم سرازیرشوند که این موضوع دیدن فیلم را برای بار دوم الزامی می کند،گروه بازیگری عالی که حتی در مورد کوچکترین نقش هم این موضوع صدق می کند،و البته یک چیز دیگر:شوخی های بامزه.اگرچه در اکثر جزییات،جونو،فیلم متفاوت تری نسبت به "از سیگارکشیدنتان متشکرم" به نظر می رسد که با قهرمان زنش اغاز می شود.نیک نیلر فیلم "از سیگارکشیدنتان..."،حامی صنعت دخانیات،کلاهبردار خوشروی بی مسئولیتی است که همیشه به دنبال راه درست برای انجام کار نادرست است. قهرمان زن جونو دختر 16 ساله ای است با جهان بینی هجوامیز و زبانی که با این نوع جهان بینی مطابقت دارد.این در حالی است که بعد از یک دوره رابطه ی عجولانه با دوست پسرش-پل پالی- می فهمد که باردار شده وتصمیم می گیرد که کار درست را انجام دهد.از دیدگاه او کار درست به دنیااوردن بچه و واگذار کردن ان به زوجی لایق برای فرزند خواندگی است.او و پدر و مادر فوق العاده فهیمش فکر می کنند که داوطلبان ایده الی که از طبقه ی اجتماعی بالایی برخوردارند در وجود زوج ونسا و مارک لورینگ یافته اند.با نزدیکتر شدن زمان تحویل کودک ، کشمکش بین خانواده لورینگ و بین جونو و پالی و از همه ازاردهنده تر،بین جونو و مارک عمیق و عمیق تر می شود.
در حالی که "از سیگار..." عموما در مکانی وسیع و تا حدی واقعی به تصویر کشیده می شود،جونو در سرزمین پریانی حومه شهری منحرف اتفاق می افتد.فیلمنامه توسط دیابلو کودی -که اولین کار اوست-نوشته شده است(کسی که در سال های اخیر به خاطرانتشار سرگذشتش به عنوان استریپر(كسيكه رقص برهنه ميكند) به شهرت رسید.)سرشاراست از ارتباطات کاراکترهایی که عاداتی عجیب و غریب دارند.
در نهایت اینکه،شخصیت داستان، دختر 16 ساله ای است که با دوستانش از طریق تلفنی که به شکل چیزبرگر است صحبت می کند و اینکه در مورد یک چیز بااطمینان کامل صحبت می کند:وقتی از او پرسیده می شود که گروه موسیقی محبوبش را نام ببرد،اینگونه پاسخ می دهد" علاقه ای برابر بینStooges ، the Runaways، Patti smith". اگر فیلمنامه ی این فیلم را یک زن ننوشته بود، ممکن بود که تصور کنم لستر بنگز دوباره زنده شده تا شرحی برسالهای نوجوانی همسر(دوست) دلخواهش بنویسد.
طرح فوق العاده هوشمندانه ی کودی تعدادی از دوستان نزدیکم را رنجاند که این برمی گردد به زمانی که فیلم در تورنتو روی پرده رفت و اگر انها به این راحتی تحت تاثیر فیلم قرار نگرفته بودند ممکن بود پیش خودم تصورکنم که چه قدر خشن و بی احساسند.به خاطر همین،هیچ دلیلی ندارد که از هر شخصیتی دراین فیلم ـ درست مثل فروشنده مغازه :کسی که متوجه وضعیت نامساعد جونو می شود...ـ ایراد بگیریم چون هر کدام از انها به گونه ای صحبت می کنند که انگار در یک کمدی نوامده ی اسکروبال به سر می برند.به همین علت جونو این اختیار را به شما می دهد که ان را ببینید یا نبینید.من شخصا به حد کافی از دیدن این فیلم خوشحالم.به ویژه به خاطر بازی بی عیب ونقص وهیجان اور پیج که بیننده را متقاعد می کند که شخصیتی به نام جونو وجود خارجی دارد.
ترجمه شده از:پریمیر.گلن کنی
شنبه بیست و هفتم مهر 1387

"سوپ اردک":بحران مالی را بردار و با شادی ان را بجوشان.
در حال حاضر امریکا با بحران اقتصادی روبروست.نویسنده در متن زیر سعی می کند بین موضوع فیلمی کلاسیک و بحران اقتصادی-چه در حال حاضر و چه در گذشته-ارتباطی ایجاد کند و به این نتیجه برسد که سوپ اردک هنوز دیدنیست و هنوز افرادی هستند که با رفتارشان مایه خنده ی ما تماشاگران شوند:
برادران مارکس و کارل مارکس جز در نام اخرشان با هم اشتراکات زیادی ندارند.گروچو،چیکو،هارپو و زپو کمدی هرج و مرج را ترویج دادند نه کمدی سیاسی را.اما دست کم یکی از فیلم های برادران مارکس -سوپ اردک-در حوزه ی اقتصاد-که همنام مارکسیستشان با ان اشناست- حرکت می کند.و در این هفته،اشنایی با این حوزه کاملا احساس می شود:اشنایی من با این حوزه انقدر محسوس نبود تا زمانیکه دوباره سوپ اردک را که در سال 1933 در اوج رکود اقتصادی ساخته شده دیدم که با بحث هایی در مورد گریز از رکود اقتصادی اغاز می شود.
مارگارت دومونت -که نقش خانم تیزدیل را بازی می کند-بیوه ی ثروتمندی است که پیش از این به جمهوری خیالی فریدونیا کمک مالی کرده است.و حالا دوباره 20 میلیون دلار دیگر از او درخواست شده است.برای چه؟برای اینکه دولت بدنام و افراط گرای فریدونیا تصمیم دارد که مالیاتها را کاهش دهد.خانم تیزدیل قبل از اینکه به درخواست کمک انها پاسخ مثبت دهد بر تغییر رژیم اصرار میورزد.و اما کاندیدای او؟ مردی با سبیل نقاشی شده به نام روفوس تی فایر فلای(گروچو مارکس).
و حالا،برنامه های فایرفلای کمی خطرناک از اب در می ایند.او گفته است که کارگرها خواهان ساعات کاری کمتری هستند و پیشنهاد می دهد که وقت ناهار انها به 20 دقیقه کاهش پیدا کند.سعی می کند که از رهبر یک کشور خارجی 20 میلیون دلار وام بگیرد:که با نظرش موافقت نمی شود و او حاضر می شود با 12میلیون دلار راضی شود.اما با وجود همه ی این حرف ها-و وعده ای برای افزایش مالیاتها-در حد زیادی محبوب از اب در می اید.یک بار در راس قدرت در گزارش خزانه داری-البته او به وضوح نمی داند که یک سیستم اقتصادی چگونه اداره می شود-می گوید:"یه بچه 4 ساله هم می تونه اینو بفهمه."(و بعد در خلوت به منشی مخصوص خود می گوید:"سریع برو و یه بچه ی 4 ساله واسم پیدا کن.نمی تونم اینو با شیر یا خط حلش کنم.")
تماشاگرانی که با شوخی اشنا بودند:
نویسندگان سوپ اردک در دوران رکود می توانستند با این موضوع(بحران اقتصادی م.) شوخی کنند به این دلیل که بعد از سه سال که از بحران اقتصادی می گذشت ،هر کدام از تماشاگران شوخی را درک می کردند.و بعدها تماشاگرانی که با موقعیت های مشابه مواجه شده اند نیز ان را درک کرده اند.
برای مثال در اواخر دهه 70 در ارژانتین ،حکومت دیکتاتوری نظامی، اقتصاد کشور را نابود کرد.این رژیم با کوتاه کردن دست دولت از نظارت بر بانک ها وصنعت،کاهش نظارت بر نحوه ی زندگی ،و گرفتن وام هایی با بهره ی سنگین در بخش بدهی های خارجی رکوردی از خود به جا گذاشت.همانطور که ممکن است انتظار داشته باشید،وزرای سرمایه یکی پس از دیگری امدند و به سرعت رفتند.و هر وقت که یک وزیر جدید سوگند می خورد،صفوفی طولانی جلوی سینمای مخصوصی در بوینس ایرس شکل می گرفت.مدیر سینمای لورکا سینه،نسخه ی رنگ و رورفته ای از سوپ اردک را داشت و برای نمایش این فیلم ،نمایش هر فیلم دیگری که قرار بود روی پرده برود را قطع می کرد تا مردمی که از شکایت کردن از رنج های واقعی اقتصادی-و کسی که این رنج ها را سبب شده بود- خسته شده بودند، بتوانند به کسانی که روی پرده بودند بخندند.
کوتاه شده از سایت npr.
دوشنبه هجدهم شهریور 1387

((حاصل اسکار با گرایشی به تغییر))
تاریخ سینما همواره تحت تاثیر اتفاقاتی بوده که در دنیای بیرون رخ می دهند.برای مثال جنبش مه 68 تاثیر زیادی بر دنیای سینما می گذارد و سینماگران بزرگی از حاصل این جنبش سر بر می اورند.در نوشته زیر نویسنده ادعا کرده است که مراسم اسکار 1968 و اتفاقات سیاسی،اجتماعی تاثیرات زیادی بر تغییر مسیر فیلم ها در امریکا گذاشته است.
درسال 1968،ترور مارتین لوتر کینگ وقفه کوتاهی در اجرای مراسم اسکار،ایجاد کرد.بانی و کلاید وفارغ التحصیل فیلم های محبوبی بودند که در ان سال قراربود در مراسم اسکار موفق شوند.اما اسکار بهترین فیلم به در گرمای شب با بازی راد استایگر وسیدنی پواتیه رسید.فیلم درباره ی تنش های نژادی و قتلی در یکی از شهرهای کوچک ایالت میسی سی پی بود.مارک هریس،نویسنده ی کتاب فیلم ها دراستانه ی انقلاب:پنج فیلم وتولد هالیوودی نو،برنده ی اسکار بهترین فیلم را چنین توصیف می کند:"معمای ماهرانه ی هالیوود سنتی همراه با یک پیام خوب ازادی خواهانه.این انتخاب شاید انتخاب مناسبی برای نسل های اینده نبوده باشد اما حتما برای ان زمان انتخاب درستی بوده است."در گرمای شب در حقیقت یکی از بی سرو صداترین فیلم های نامزد شده در اسکار ان سال بود.تا ان زمان هالیوود فیلم هایی با موضوعاتی مثل جنگ جهانی دوم،وسترن،حماسی وموزیکال را هدف گرفته بود.اما در مراسم اسکار سال 1968،بعضی از فیلم هایی که در رقابت شرکت داشتند،انقلابی(بدعت گذار) بودند.
برای مثال بانی وکلاید از فیلم هایی بود که از واقعیت گرایی موج نو در فیلم های خارجی تاثیر گرفته بود.تماشاگران عاشق دو قهرمان زیباروی فیلم-وارن بیتی،فی داناوی-شدند.اولین سرقت بانک با لودگی اغاز می شود.کلاید بارو مجبور است جمله ی خود را تکرار کند،چون برای اولین بار، کسی صدایش را نشنیده است:این یک سرقت مسلحانه است.این جریان ادامه پیدا می کند تا زمانی که کلاید به مدیر بانک، ان هم درست به چشمش شلیک می کند و صورتش پر از خون می شود.تا به امروز،ان صحنه هنوز تماشاگران را شگفت زده می کند.
فارغ التحصیل،همچنین از برخی جهات تاثیر خود را گذاشت.این فیلم پرفروش ترین فیلم در بین پنج فیلم نامزد شده بود و برای دو سال بر پرده سینماها ماند.هریس می گوید:داستان این فیلم انقدرها هم غیرعادی نیست.ایده فیلم مثل کمدی های جنسی اواسط دهه 60 است.اما ان چیزی که بازیگران تا زمانی که فیلمبرداری اغاز نشده بود درک نکرده بودند، این بود که دیدگاه مورد نظرفیلم ازطریق کاراکتر داستین هافمن به دست می اید.او ادامه می دهد:"ناگهان دوربین تغییر جهت داد و داشت به موضوع اختلاف نسل ها از سمت وسویی دیگر نگاه می کرد-از دیدگاه جوان ها."جوانان-تماشاگرانی که هالیوود تا ان زمان نادیده گرفته بود-از سراسر کشور به سینماها هجوم اوردند.هریس می گوید:"و اینها کسانی هستند که بعد از این فیلم ها برای انها ساخته شد."
حدس بزن چه کسی برای شام می اید؟،فیلمی درباره ازدواج بین نژادی یکی دیگر از فیلم های نامزد شده بود.کارگردان،استنلی کرامر همیشه ادعا می کرد که کمپانی کلمبیا پیکچرز از موضوع فیلم هراس داشت.(در طول فیلمبرداری، ازدواج بین نژادی هنوز در 16 ایالت غیرقانونی بود.).بنابراین کرامر از تحویل نسخه ی نهایی به استودیو امتناع می کرد.نهایتا وقتی او نسخه ای از فیلمنامه را تحویل داد،مشخص شد که فیلم اولین بوسه ی روی پرده بین یک مرد سیاه پوست وزنی سفید پوست رادر بر دارد و تولید فیلم لغو شد.کلمبیا با ادعای اینکه نمی تواند با بازی گرفتن از اسپنسر تریسی -که بیمار بود-خطر کند می خواست سرپوشی بر تولید فیلم بگذارد اما کرامر با به تعویق انداختن حقوق خود دستان کلمبیا را برای تولید باز گذاشت.فیلمبرداری ادامه یافت و تریسی پس از مدت کوتاهی بعد از اینکه فیلمبرداری کامل شد درگذشت.او پس از مرگ نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد شد.(جایزه به راد استایگر رسید. پواتیه برای هیچ کدام از این دو فیلم اسکار نبرد.)علی رغم برخی نقدهای بد،فیلم به شدت پرفروش شد.زندگی واقعی از برخی جهات به فیلم کمک کرد.چند ماه قبل از اینکه فیلم روی پرده بیاید،دیوان عالی ایالات متحده اعلام کرد که قوانین مربوط به منع ازدواج های بین نژادی برخلاف قانون اساسی است.سپس،دختر وزیر امور خارجه ی امریکا-دین راسک-با مردی که دانشجوی دانشگاه استنفورد بود-و سیاه پوست بود-ازدواج کرد.راسک استعفانامه ی خود را تقدیم لیندن جانسن کرد و جانسون ان را نپذیرفت.
پنجمین فیلم نامزدشده؟یک فاجعه ی پرهزینه وتنها فیلم نامزد شده در سال 68 که بازگشتی حقیقی به هالیوود گذشته بود:دکتر دولیتل.
هریس می گوید:"این زمانی بود که فیلم ها شروع کردند به همگام شدن با انچه در حد وسیعی در جامعه جریان داشت ".
+ترجمه با تلخیص از سایت رادیو NPR
جمعه هجدهم مرداد 1387

چگونه هالیوود اعتیادش به بلاک باستر را گسترش داد؟
وضعیت بحرانی:کوچک زیباست!
به نظر می رسد که جمله ی "بزرگ بهتر است"این روزها تبدیل به اعتقاد فیلم سازی هالیوود شده است.اما همیشه این گونه نبوده است.
با روبرو شدن با وجه بیرونی فیلم های بلاک باستر هالیوود جدید و بررسی نتایج جدول فروش،ممکن است از گفتن اینکه تنها فیلم های عظیم برمردم تاثیر می گذارند شگفت زده شویم اگر عکس العمل مردم چنین بود،مجبوربودیم که با نظریه ی ناپسند کارلهینز استاکهاوزن که اعتقاد دارد که حمله به مرکز تجارت جهانی در سپتامبر 2001 "بزرگترین کار هنری است که تابحال وجود داشته است."موافق باشیم.با این وجود به بزرگ نمایی در سینما بیش از حد اهمیت داده شده است.بیشتر فیلم های بزرگ وسرشار از جلوه های ویژه برای مدت کوتاهی مثل فشفشه سروصدا به پا می کنند و بعد در مقابل چشم انداز پهناور تاریخ سینما از پا در می ایند.
گذشته از نظر سنجی ای که در سال 2001 از خوانندگان مجله امپایر-کسانی که به نظر می رسد میانگین سنیشان حول وحوش 12 است-انجام شد و به فیلم جنگ ستارگان به عنوان بهترین فیلم عمرشان رای دادند،اگر کسی به معیار استاندارد در این زمینه مراجعه کند(هر منبع مهمی را دراین زمینه در نظر بگیرید)،تعداد کمی از فیلم های واقعا بزرگ در حقیقت عظیم وباشکوه هستند.یک منبع معتبر در این زمینه،نظرسنجی هر ده سال یکبار سایت اند ساوند است که از سال 1952 اغاز شده است که در ان فیلم ها توسط منتقدان وکارگردانان از سراسر جهان انتخاب می شوند.نتایج گرداوری شده از این نظرسنجی ها به عنوان ده فیلم برتر اینگونه است:رزمناو پوتمکین،قواعد بازی،همشهری کین،ماجرا،هشت و نیم،مصائب ژاندارک،سرگیجه،اتالانت،دزد دوچرخه وژنرال.هیچکدام از این این فیلم ها بلاک باستر(عظیم) نیستند.از میان صدها فیلم در طول 50 سال نظرسنجی این مجله تنها لارنس عربستان،2001:اودیسه فضایی وپدرخوانده قسمت های اول ودوم ظهور قابل توجهی داشته اند.
از اغاز سینما،فیلم هایی بوده اند که بر اساس مقیاس بزرگی ساخته شده اند که در میانشان شاهکارهای بسیاری وجود دارند.در هر حال،در دهه 50 امریکا بود که این تفکیک بنیان گذاشته شد.زمانی که سناتور مک کارتی با عصبانیت در همه جا به جستجو می پرداخت،شخصیت های فیلم ها هیولای یک چشم را در اتاق نشیمن مردم به صورت دشمن واقعی دیدند.وجود تلویزیون به عنوان رقیب مالی هالیوود اثرات خوب و بدی را به ارمغان اورد.یکی از بدترین اثار، واکنش مضطربانه ی صنعت به این تهدید بود که به این عقیده ی نادرست منجر شد که:هرچه بزرگتر،بهتر.عقیده ای که امروزه همچنان رواج دارد.
صنعت سینما با ناامیدی برای فریفتن و دور نگه داشتن مردم از صفحه سیاه و سفید و 21اینچی ،یک سری حیله وتدبیر به عموم مردم عرضه کرد.مبارزه برای بازگرداندن تماشاچیان در سال 1952 با نمایش ارباب دیو به صورت سه بعدی اغاز شد واین همان سینه راماست که به تماشاگران احساس سوار شدن بر یک قطارغلتان هوایی را داد.در1953،سینماسکوپ کمپانی فاکس قرن 20ام با فیلم مذهبی کسل کننده خرقه خودی نشان داد که به دنبال این فیلم کریسمس سفید(1954)در ویستاویژن پارامونت،ودور دنیا در هشتاد روز(1956)،در نسخه 70 میلی متری به نمایش درامد.بعدها تدابیر ناپایدار دیگری مثل Smell-O-Vision و سنسوراند به وجود امدند."من بزرگ هستم.این فیلم ها هستند که کوچک شده اند".گلوریا سوانسن بود که در فیلم سانست بلوار(1950)چنین ادعایی کرد.فیلم ها ممکن است که "کوچک" شده باشند،اما پرده ها بزرگتر شده اند.اندازه پرده ،تا حد زیادی،به محتوای فیلم ها این موضوع را دیکته کرد که شوالیه های میزگرد،سرزمین فراعنه وهلن قهرمان تروا پرده ها را پر کنند،اگر نه سینماها را.تنها تعدادی از کارگردانان امریکایی،بخصوص نیکولاس ری،الیا کازان و اتو پرمینجر ثابت کردند که سینماسکوپ می تواند چیز باارزشی باشد نه یک مانع.بااینحال،برجسته ترین نمونه های استفاده از پرده عریض از جاهای دیگر سربراوردند:ژاپن(شوهی ایمامورا،ازمیان بسیاری دیگر)،فرانسه:(مکس افولس،ژاک تاتی) و روسیه(جولیا سالنتسیوا).
در دهه 50 در امریکا،عامل جذاب تری برای دور کردن مردم از دستگاه های تلویزیون و جذب کردن انها به سمت سالنهای سینما وجود داشت.موضوعات بحث برانگیز و بزرگسالانه که از نظر اسپانسرهای تجاری تلویزیون برای خانواده نامناسب پنداشته می شد،می توانست در سینما به نمایش در بیاید.این موضوع سبب شد که نوعی اسان گیری از طرف مدافعان حقوق اخلاقی که هالیوود برای مدت زیادی با انان دست به گریبان بود،به وجود اید.به گونه ای کنایه امیز،تلویزیون ،هالیوود را با برخی از بهترین فیلم های دوران-که به وسیله اولین نسل از فیلمنامه نویسان وکارگردانان که از طریق استودیوی تلویزیون به دنیای سینما پا گذاشته بودند-تامین کرد.سپس مانند حالا،به نسبت فیلم های کوچک بودند که در مقابل تولیدات چند میلیون دلاری فانتزی، تحسین منتقدان را برانگیختند.
+چند خط از مطلب اصلی ترجمه نشده است.+مطلب زیر را هم بخوانید:
http://www.cinetmag.com/Hamed/Default.asp?WID=422
+ترجمه از:گاردین-رونالد برگن
جمعه بیست و هشتم تیر 1387

یادی از یک فیلم بزرگ:هفت(۱۹۹۵)
فیلم هفت از اولین فیلم هایی بود که باعث اشنایی من با دنیای سینما شد.اولین فیلم خارجی که در سینما دیدم وبعد از دیدن ان تاثیرات زیادی بر من گذاشت.این مطلب خلاصه ای است از انچه بعد از چندین بار دیدن فیلم برای من حاصل شده است.
سامرست:
سامرست،کاراگاه پخته ای است که بعد از چندین سال کار در سازمان پلیس به اخر خط رسیده و در حال بازنشستگی است.سامرست نمونه ی یک کاراگاه خوب است.کاراگاه باهوشی که اهل مطالعه است و اهل تعقیب کردن سرنخ هاست.او از فضای تاریک و کثیف شهری که در ان زندگی می کند خسته شده است.بیزاری او از شهری است که عده ای به راحتی کشته می شوند و عده ای دیگر به راحتی می کشند.شهری که در ان اخلاقیات وانسانیت نزدیک به صفر رسیده و هرروز اوضاع بد وبدتر می شود.او حتی خودش را از لذت پدربودن محروم کرده تا کودکی که قرار بود به دنیا بیاید از فساد مکانی که در ان زندگی می کند در امان بماند.فلسفه ی او همین است:دنیا جای خوبی نیست اما ارزش جنگیدن را دارد.
میلز:
میلز،نمونه ی یک پلیس کله شق وتازه کار است که فکر می کند همه چیز را می داند .نمی تواند منتظر بنشیند وبا فکر کار کند.او به طور کامل شخصیتی مخالف شخصیت سامرست دارد.عصبی و بد دهن است وهمین ویژگی ها هم عاقبت کار دستش می دهد.
کاراگاه پیر وکاراگاه جوان:
سامرست و میلز-که شاید هیچ وقت نتوان این دو را در جایی غیر از اینجا در کنار هم تصور کرد-در کنار هم قرار می گیرند که مکمل هم باشند.سامرست با پختگی و محتاط بودنش و میلز با شجاعتش یک زوج متفاوت را تشکیل می دهند.درست است که میلز باید جای سامرست را پر کند اما اولین و اخرین پرونده ی این دو نفر شاید سخت ترین پرونده ای باشد که با ان روبرو خواهند شد.
جان دو:
قاتل زنجیره ای تحصیل کرده و دیوانه ای که به شدت مذهبی است ،می خواهد مردم شهر رابر سر یک دو راهی قضاوت اخلاقی قرار دهد.شهری که روز به روز در تاریکی فرو می رود باید یک ناجی داشته باشد.ناجی ای که فکر میکند از جانب خدا مامور شده تا با کشتن گناهکاران مانع گناه کردن مردم این شهر شود.او به قدری به کارش ایمان دارد که حاضر است به خاطر گناهش مجازات شود.
میلز و تریسی:
زوج خوشبختی که تازه وارد این شهر شده اند.انها همانطور که به این خانه اسباب کشی می کردند واز لرزش خانه به علت عبور مترو بی خبر بودند،از انچه در این شهر اتفاق می افتد نیز بی خبرند.تریسی می خواهد بچه دار شود اما مطمئن نیست که این رابا شوهرش در میان بگذارد.

((عناصر دیگر فیلم))
دیوید فینچر از کارگردانانی است که عموما می خواهد برای تماشاگرانش چیزی رو کند.نمی خواهد یک داستان ساده و معمولی را بدون شوکه کردن تماشاگران فیلم تعریف کند.برای همین در اکثر فیلم هایش پیچش داستانی وجود دارد.او همچنین تک سکانس هایی خارق العاده ای خلق می کند.تک سکانس هایی که بزودی از ذهن بیننده فراموش نمی شوند.برای نمونه به سکانس تعقیب جان دو توسط کاراگاه میلز دراین فیلم یا سکانس بیرون انداختن نوزاد یک زن توسط زودیاک نگاهی بیاندازید.در فیلم هفت ،فینچر با بهره گیری از نور پردازی کم ،فیلمبرداری خنجی و موسیقی رعب اور هاوارد شور فضای تیره و تار فیلم را به گونه ای در کنار هم می چیند که بیننده برای مدت ها از حس وحشت اوری که بر فیلم حاکم است رها نخواهد شد.
((چند ایراد...))
بااینکه این فیلم یکی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام اما باید به چند ایراد فیلم اشاره کنم:
۱)حضور شخصیت تریسی (گوینت پالترو)خیلی کمرنگ است.فکر می کنم اگر رابطه ی بین میلز وتریسی بسط بیشتری داشت تا حدودی به تلطیف کردن فضای رعب اور فیلم کمک می کرد.حتی سکانس اخر فیلم اثر کوبنده تری بر تماشاگر داشت.
2)صمیمی شدن تریسی وسامرست بعد از اشنایی کوتاه مدت سامرست و میلز کمی عجیب به نظر می رسد.
3)جان دوی قاتل اولین نفر در لیست است که سامرست و میلز به سراغش می روند.
4)قرار است که مرتکبین هفت گناه کبیره کشته شوند.میلز که گناهش خشم است کشته نمی شود و در عوض همسر بی گناهش کشته می شود.
((در مجموع))
هفت(1995)از فیلم هایی است که در یادها می ماند و خواهد ماند و کسانی هستند و خواهند بود که از نواوری های فیلم تقلید کنند.در مورد دوراهی قضاوت اخلاقی اش می توان فکر کرد.چون جان دو با دنیای واقعی ما بیگانه نیست.کافی است برای مدتی صفحات حوادث روزنامه ها را ورق بزنیم تا نمونه هایی از او را ببینیم.این چیزی است که او می خواست.
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

درباره ی سیدنی پولاک(۲۰۰۸-۱۹۳۴)
سیدنی پولاک از فیلم سازان جریان اصلی سینمای امریکا بود که با فیلم هایش در دهه ی 60 و70 سر و صدا به پا کرد.او کارگردان بازیگران فیلم های خود بود.فیلم های او برخلاف کارگردانانی مانند مارتین اسکورسیزی یا رابرت التمن-که فیلم هایشان با نام انها شناخته می شود.-براساس بازیگرانش شناخته می شوند.جین فوندا ورابرت ردفورد از جمله بازیگرانی بودند که با او کار کردند .فیلم "انها به اسب ها شلیک می کنند،مگه نه؟"فیلمی بود که فوندا رانامزد جایزه اسکار کرد.فیلم "توتسی"فیلم داستین هافمن بود وهمین طور ردفورد که درچند فیلم او بازی کرد.فیلم های سینمایی معمولا حیاتشان را مدیون کسانی هستند که کمی شم تجاری و قدرت داستان گویی داشته باشند اما باید گفت که پولاک نابغه نبود یا فیلم هایش دارای سبک بصری خاصی نبود.درمقام مقایسه با کارگردانان قدیمی نمی توان او را باجان فورد یا هاوارد هاکس-کسانی که امضایشان را پای فیلم هایشان می گذاشتند-مقایسه کرد.کار او را میتوان به کار ویلیام وایلر شبیه دانست: کارگردانی خبره که می تواند بازیگرانش رابه گونه ای تحت کنترل خود در بیاورد که بازی انها ان تاثیر دراماتیک و احساسی خود را داشته باشد.پولاک هم به عنوان تهیه کننده وهم به عنوان کارگردان سعی می کرد فیلم هایی بسازد که از سنت "فیلم درجه یک" هالیوودی پیروی کند-فیلم های درجه یک قدیمی معمولا برای جذب مخاطب و گرفتن اسکار ساخته می شدند-مرگ او یاد اور این نکته است که دوران تولید فیلم هایی که او می ساخت به سر رسیده است.دورانی که ترکیب ستارگان بزرگ ،موضوعات جدی و معیارهای تولید بالا راشامل می شد.
منبع:مقاله ی ای.او.اسکات-نیویورک تایمز
پنجشنبه دوم خرداد 1387
تقابل قدرت وانسانیت
نگاهی به فیلم "فرزندان انسان(children of men)"
فیلم "فرزندان انسان"یکی از فیلم های تفکربرانگیز سالهای اخیراست که فجایعی که دران روی می دهد ملموس و قابل باور است.اگر بخواهیم نگاهی به دنیای امروز و جنگ هایی که بر سر قدرت دراین کره خاکی روی می دهد بیندازیم می توانیم بگوییم که فیلم کوارون به نوعی الهام گرفته از دنیای امروز است.در فیلم هم دو گروه می بینیم که هر دو به دنبال دستیابی به قدرت اند.یکی گروهی موسوم به Fishes و دیگری دولت بریتانیا(جالب اینکه بریتانیا به عنوان تنها مکان برای نجات انسانها معرفی شده است)این دو گروه برای دستیابی به قدرت حاضرند که اخرین نقطه امید بشریت (که همان اخرین فرزند انسان است)را فدای مصالح خود کنند.در این میان کودک است که باید از ان سوء استفاده شود و تداوم نژاد بشر اهمیتی ندارد.در سکانسی از فیلم تئو برای گرفتن گذرنامه به محل زندگی پسرخاله اش می رود(کسی که درموضع قدرت است)او کسی است که علاقمند به جمع اوری اشیا هنری باارزش است وما اینجا دوباره متوجه طعنه فیلم به قدرتمندان می شویم.گروهی که حتی با به پایان رسیدن دنیا هم دست از خود خواهی هایشان بر نمی دارند.
در این فیلم دو کاراکتر تئو و جولیان زوجی هستند که از هم جدا افتاده اند .فرزند انها بر اثر بیماری همه گیر انفلوانزا مرده و دست تقدیر انها را دوباره در کنار هم قرار داده است.در جایی از فیلم جسپر(دوست تئو)درباره تئو و جولیان صحبت می کند.او می گوید که این دو براساس اعتقاداتشان با هم اشنا شدند وبر اثراتفاق بچه دار شدند.به اعتقاد او انسان موجودی است که نیمی از وجودش اتفاق و نیمی دیگر اعتقاد است.سیر اتفاقاتی که در فیلم جریان دارد همین حرف جسپر را اثبات می کند.اینکه تئو وجولیان به طور اتفاقی وارد داستان می شوند و به خاطر اعتقاداتشان هم می میرند.اگر دقت کنید می بینید که دراوایل فیلم تئو اصلا نمی داند که مقصدشان کجاست اما زمانی که می فهمد که جان اخرین فرزند انسان در خطر است حاضر می شود که جانش را نیز فدا کند.کودکی که هم نام فرزند انهاست.
*فیلم اشارات فراوانی به اتفاقات دنیای امروز دارد .درجایی از فیلم گوشه ای از حوادثی که در زندان ابوغریب اتفاق افتاد بازسازی میشود.روی یکی از دیوارهای شهر بکسهیل کلمه ی"انتفاضه"به چشم می خورد.درجایی از فیلم موسیقی سرودی به گوش می رسد که بالای در ورودی اشویتس نوشته شده بود.درفیلم همچنین سیاست دولت بریتانیا نقد می شود.به نوعی می توان گفت که کوارون همه ی ایدئولوژی ها را به نقد می کشد.
*در فیلم تصاویر زیادی به حضور حیوانات(بخصوص سگ ها) اختصاص داده شده است.اگر دقت کرده باشید در جایی از فیلم بین تئو و پسر خاله اش بالنی صورتی رنگ به شکل خوک را می بینیم.این خوک صورتی رنگ اشاره ای است به تصویر روی جلد یکی از البوم های گروه پینک فلوید به نام "Animals"که یکی از ترانه هایش"dogs"است.
* جسپر شخصیتی است که فلسفی صحبت می کند.مایکل کین برای بازی در این فیلم از شخصیت جان لنون الهام گرفته است.شخصیتی که به مانترای (دعا)بودایی گوش می دهد.
در نهایت اینکه فیلم کوارون دید جدیدی از دنیا به ما می دهد.دنیایی که از خودخواهی انسانها پر شده و به یک منجی احتیاج دارد.
برای مشاهده متن "Dogs "به این سایت مراجعه کنید:
http://sarapoem.persiangig.ir/link7/dogs.htm
مطلب زیر را هم بخوانید:
http://moqadam.blogfa.com/post-31.aspx
*برخی نکات برگرفته از imdb وبا تشکراز استاد حسینی فرد
